
براي حاج اسماعيل فرجواني ;فرمانده اي با يك دست قطع شده
شهيدان كه دل را به دريا زدند
عجب پشت پايي به دنيا زدند
زبان شهيدان زبان دل است
زباني كه گفتن از آن مشكل است .
قبل از عمليات كربلاي 4 بود . پادگان كرخه . نيمه هاي شب گردان از رزم شبانه برگشته و همه خسته از يك شب پركار و سخت . حاج
اسماعيل به فرمانده هان گروهانها دستور داد تابچه ها نروند و بنشينند.
گردان به دستور حاجي بر روي زمين نشست
همه آماده و در انتظار شنيدن صحبتهاي حاج اسماعيل .
يادم هست شب مهتابي بود
موقعيتي كه من نشسته بودم دقيقا حاج اسماعيل جلوي ماه ايستاده بود و مهتاب از پشت سر ايشان
مي تابيد و صورت حاجي را نمي ديدم . لحظاتي گذشت
حاجي لب به سخن باز كرد
اما بر خلاف انتظار خيلي ها از جمله خودم
بجاي
تمجيد و تشكر يا حرفهاي معمول
حاج اسماعيل گفت : من ازبچه هاي گردان يه گله دارم .
در دلم گفتم : خدايا ما چه كار كرديم كه حاج اسماعيل از دست ما شاكي شده و بناي گله گذاري داره
حاجي ادامه داد : بچه ها! اونايي كه در چند عمليات همراه گردان بودند مي دانند كه رمز پيروزي ما در عملياتهاي گذشته امكانات
نيرو
يا
تسليحات پيشرفته و پشتيباني هاي نظامي نبوده
بلكه فقط و فقط رمز پيروزي هاي گردان كربلا خود بچه هاي گردان بودند و ارتباط اونها با
خدا
موفقيتهاي گذشته ما مرهون نماز شب ها و شب بيداري ها و اتصال اونا با خدا بوده و اتكاي گردان به قدرت لا يزال الهي بوده و گرنه
ما خيلي امكانات و سلاح پيشرفته اي نداشتيم .
حاجي چندتا از بچه هاي قديم رو به شهادت گرفت و گفت اين برادرا كه قديمي ترند ميدونند همه اش همين بوده
ولي يه مدتيه از اون
شب بيداريها و سحر خيزي و زمزمه ها كم شده
چادر نمازخانه گردان خلوت شده
چرا
آيا ما به قدرت خودمون مغرور شديم من اينو به عنوان فرمانده گردان از شما ميخوام كه توجه كنيد و از رابطه شما با خدا كم نشه و
پيروزي عملياتهايمان را از خدا بخواهيم . همينطور كه حاجي صحبت ميكرد بعضي ها آرام اشك ريختند و بعضي سرها از شرم پايين بود.
كجايند آن مردان بي ادعا
در كجاي عالم و در كدام دوره از جنگها اينچنين فرماندهاني پيدا ميكنيد
حاجي جان !اي فرمانده رشيد واي اسماعيل وادي عشق !
هر وقت ميخواهم با گريه خود را آرام كنم تا تحمل سالهاي فراقت بر من سبكتر گردد به شب عمليات كربلاي 4 فكر مي كنم به آنجايي كه
زمين به پيكر غرق در خونت مباهات مي كرد و لحظه اي كه من تو را نديدم و از كنار تو رد شدم
آن وقت اشكم سرازير مي شود و بغض
گلويم مي تركد و فرزندانم به من مي گويند : بابا !دوباره به ياد فرمانده ات افتادي .
آه اي كربلاي چهار.
بخشي از وصيت نامه سردارشهيد فرجواني
فرمانده جانبازگردان كربلا
خواهران و برادران عزيز با شما هستم
با تمام كساني كه بر عليه ظلم شوريدند واسلام را دوباره احيا كردند. اخلاق اسلامي را در خود
دوباره احيا كنيد و نگذاريد كه اين شرم و حيا از بين جوانان ما بيرون برود.
هوشيار باشيد تا شيطان از راههاي مختلف در بين شما نفوذ نكند. از هيچ چيز واهمه نداشته باشيد و از آينده نيز هراسي بدل راه مدهيد
كه وعده خدا حق است و پيروزي از آن اسلام عزيز است .
نياز اصلي و كمبود جامعه جوان ما نكته ايست كه شهيد فرجواني به آن اشاره كرده است ; يعني اخلاق اسلامي و حيا در بين جوانان .
انصافا ما چقدر در اين خصوص كار كرديم و مايه گذاشتيم و به وصيت شهدا عمل كرديم
آيا به نظر شما در جامعه اي كه مدلهاي مبتذل غربي تا لباسهاي متوحشانه برگرفته از تيپ افراد لاابالي و منحرف غرب وجود دارد آيا
اخلاق اسلامي رواج پيدا مي كند. آيا ما به فرزندان خود در خصوص مسئله محارم و غير محارم و متانت و ادب آموزش لازم را داده ايم
آيا اين آيه اي را كه خداوند متعال در قرآن فرموده و در آن دقيقا افراد محرم ازغير محرم تفكيك شده انديكباردر زندگي خود وخانواده
راازآن مطلع كرده ايم
جوانان و فرزندان بستر آماده دريافت مطالبند اما واي به روزي كه در اين زمين خوب و آماده
بذر فاسد بكاريم و بدتر آنروزي كه
بخواهيم درو كنيم .
اي مردم بيدار شويد خواب ما را گرفته
سايه شوم غفلت بر شهر ما غلبه كرده . برخيزيد چشمان رمد آلوده خود را آب زنيم و با يك
وضوي عاشقانه خودرااز پليدي ها طاهر كنيم . بخدا قسم شهدا خواب نديدند در بيداري حقايق را ديدند با همين جسم خاكي حق را
يافتند. اينچنين نيست كه ميپنداريم . بالاخره زمان مي گذرد و حقيقت را در موقع قبض روح متوجه خواهيم شد. اما خدا به لطف و
كرمش به ما فرصت زيادي داده
تا دير نشده و وقت هست
كاري كنيم كه فردا دير است . هر كس از خود شروع كند سخت نيست
فقط
يك كار بايد كرد
خيلي ساده . زندگي بر اساس فطرت . آنچه در ضمير خود ميدانيم خوب است عمل كنيم و آنچه ميدانيم بد است
اجتناب كنيم همين . واين همان چيزيست كه انبيا الهي و امامان معصوم شيعه عليهم السلام از ما ميخواهند تكيه به فطرت پاك و عقل
سليم و دستورات و راهنمايي هاي آنها در تبيين اين راه و مكتب حق .
حاجي گفت : بچه ها اونايي كه در چند عمليات همراه گردان بودند ميدانند كه رمز پيروزي ما در عملياتهاي گذشته امكانات
نيرو
يا
تسليحات پيشرفته و پشتيباني هاي نظامي نبوده
بلكه فقط و فقط رمز پيروزي هاي گردان كربلا خود بچه هاي گردان بودند و ارتباط اونها با
خدا
حاج اسماعيل فرجواني : اخلاق اسلامي را در خود دوباره احيا كنيد و نگذاريد كه اين شرم و حيا از بين جوانان ما بيرون برود
زيرنويس عكس :
عكس مربوط به سال 65 و حضور حاج اسماعيل فرجواني در بهشت شهداي اهواز بر سر مزار شهداي والفجر 8 و ديگر
شهداي گردان كربلا مي باشد

*****
فرار از اردوگاه
|
اردوگاه موصول يك
دومين اردوگاه عراق بود كه غالب اسراي آن از برادران غرب كشور بودند كه اكثرا غيرنظامي و در شهرهاي
قصرشيرين
سرپل ذهاب
سومار
نفت شهر
حوالي گيلان غرب و در بين جاده ها دستگير شده بودند . كه ميانگين سني آنها به 30 سال
مي رسيد
در بين آنها عده اي سرباز
پاسدار و نيروهاي حزب اللهي بسيجي نيز وجود داشتند. در انتهاي اردوگاه انبار بزرگي وجود داشت
كه تداركات نيروهاي مستقر در اردوگاه از آنجا تامين مي شد كه در آن از لباس
پوتين
اسلحه
نارنجك
فشنگ
انواع وسايل فردي نظامي
گرفته تا پتو
كيسه خواب و... موجود بود.
باتوجه به بسته بودن درب انبار
پنجره آن كه 2
5 متر از سطح زمين فاصله داشت به راحتي باز مي شد و اسرا پس از فهميدن اين
قضيه دور از چشم نگهبانان به انبار نفوذ كردند. در ضلع ديگر انبار پنجره اي بود با همان فاصله كه به بيرون از قلعه راه داشت . ابتدا قصد از
نفوذ به انبار
دستبرد به وسايل دشمن بود
چند عدد نارنجك
كلت كمري
تعدادي ليوان
بشقاب
يك راديوي يك موج ازجمله
وسايلي بود كه از انبار به داخل اردوگاه آمد. نارنجكها و كلت را در نايلون پيچيده و در داخل باغچه مدفون كردند تا شايد در هنگام
ضرورت از آنها استفاده شود و سپس با ايجاد يك آتش سوزي ساختگي در انبار علاوه بر دستبرد مقادير زيادي از وسايل
موجب گرديد
كه عراقي ها متوجه كم شدن برخي از وسايل انبار نگردند.
شب عيد سال 62 بود . عراقيها به مناسبت عيد نوروز تا نيمه هاي شب در آسايشگاه را بازگذاشته بودند و از صبح تا فرداي آن روز
آماري در كار نبود
دو نفر كه اهل غرب كشور بودند و با يك سرباز عراقي دوست شده بودند با طرح يك نقشه قبلي
شبانگاه با شكستن
نرده پنجره حمام به بيرون راه يافته و با كمك آن سرباز به جانب ايران روانه شدند. فردا ساعت يازده صبح عراقيها متوجه فرار آن دو نفر
شدند
با عجله چندين بار آمار گرفتند
همه جاي اردوگاه را گشتند و با مشاهده نرده شكسته پنجره همه چيز مشخص شد. دقايقي بعد
چند هليكوپتر گشت با دقت منطقه را جستجو كردند اما آن دو نفر كه لباس عربي پوشيده بودند با استتار به موقع به راحتي از محدوده
اردوگاه دور گشته و به سوي مرزهاي ايران روانه شده بودند...
عراقيها
مسئول آسايشگاه و تني چند از دوستان آنان را براي بازجويي بردند و بيرحمانه زير شكنجه قرار دادند اما نتيجه اي حاصل
نشد. افسر عراقي چند ساعت بعد به خيال خود ترفند جالبي بكار گرفت و اعلام نمود كه هر دو فراري دستگير شده اند و بزودي اعدام
خواهند شد اما همه متوجه شدند كه اين ادعا بي اساس است چون بازجوييها و شكنجه ها همچنان ادامه داشت .
چند هيات از بغداد به اردوگاه آمد و محل فرار را بازديد نمود
از آن پس تمامي پنجره هاي پشتي با بلوك و سيمان مسدود شد و
راكدشدن هوا مشكلات تنفسي زيادي را براي اسرا به بار آورد. و علاوه بر آن نماز جماعت
داشتن كاغذ و قلم و اجتماع بيش از سه نفر
ممنوع شد. ساعات هواخوري اسرا بسيار محدود شد و دو نفر از كساني كه به بازجويي رفته بودند صدمات غيرقابل جبراني خوردند و
جز معلولين شدند...
چند ماه بعد نامه اي از آن دو نفر به دست يكي از اسرا رسيد كه خبر سلامتي خودشان را از ايران فرستاده بودند. متاسفانه يكي از
برادران اسير بر اثر شكنجه مداوم به خاطر مساله فرار به شهادت رسيد و غمي بزرگ بر دلها نهاد. كادر عراقي مسئول اردوگاه تعويض شد
و با انتقال عده زيادي از اسرا به اردوگاه ديگر
قضيه فرار كم كم پايان پذيرفت ... آن دو نفر به ايران رسيدند اما اسرا يك شهيد و يك
معلول دادند و بسياري از امكانات به ظاهر رفاهي خود را از دست دادند.
به علت نحوه برخورد عراقي ها با موضوع فرار حاج آقا ابوترابي به شدت مانع فرار انفرادي اسرا مي شدند و مي فرمودند چون فرار
افراد آن هم با انگيزه شخصي
موجب اذيت ساير اسرا مي شود درست نمي باشد.
آغاز بهار
مهمترين مناسبت
عيد نوروز بود
نوروز
آغاز بهار براي اسرا بسيار غم انگيز بود. اين غم ناشي از خاطرات فراواني بود كه از اين عيد
ملي داشتيم . از كودكي
از كفش و لباس نو
از ماهي قرمز
از تنگ بلوار
از هفت سين و از صندوق چوبي مادربزرگ كه به ما عيدي مي داد.
از بوسه هاي گرم مادر و دستان پدر. از ديد و بازديد
لبخند فرزند
چهره شاد همسر و وزش نسيم بهاري بر گونه هاي خاك .
يادم مي آيد اولين عيد اسارت برايم بسيار پراندوه گذشت . براي نخستين بار عيد نوروز دور از خانواده بودم . ديگران هم حال مرا
داشتند. سكوتي گلوگير بر آسايشگاه حاكم شده بود.
تحويل سال
نيمه شب بود. يكي شمعي روشن كرده بود و در جلوي خود گذاشته بود و به سوختنش مي نگريست . ديگري در زير پتو
خود را به خواب زده بود; ولي از غلت خوردن دايمش معلوم بود كه خواب نيست
بلكه عكس زن و فرزند خود را در دستان مي فشارد.
افكار گذشته در جلوي چشمانم جان مي گرفتند. من به خانواده ام فكر مي كردم ; به مادرم
به پدرم
به خواهران و برادرهايم . نمي دانستم با
اين بمباران شهرها هنوز زنده اند يا نه ; ولي يقين داشتم كه به ياد من هستند. بغض گلويم را گرفته بود. يكي از دوستان داشت آرام براي
خود آواز مي خواند. چند دوبيتي را زمزمه مي كرد. سكوت آسايشگاه باعث شد صدايش بلندتر شود. صداي گرم و خوبي
داشت .
مسلمانان دلم ياد وطن كرد
نمي دانم وطن كي ياد من كرد
نمي دونم كه زن بي يا كه فرزند
خوشش باشه هر آنكه ياد من كرد
آرام بغضم شكست و بعد از شش ماه از اسارت براي اولين بار
گريستم . لحظاتي بعد
كم كم سكوت شكست . غصه ها به نوعي
وازدگي و بي اعتنايي مبدل شد و شوخي آغاز گرديد. دوستي
هفت سين چيد. از سنگ
سكه
سيگار
سيم (كابل )
سمون (نوعي نان
عراقي ). درست يادم نيست دو تاي ديگر چه بود. هرچه بود خنده دار بود و لبخند تلخي بر لبان بيننده مي نهاد.
ساليان بعد كه اسرا تجربه كافي اندوخته بودند در هنگام سال نو
قرآن و بعد فرازهايي از سخن امام (ره ) قرائت مي شد و اسرا آغاز
سال جديد را به همديگر تبريك مي گفتند. در يكي دو آسايشگاه با هماهنگي عراقي ها نمايشگاه عكس برپا مي شد. عكسهاي بچه هاي
اسرا كه از ايران آمده بود. به ديدنش مي ارزيد. در حاشيه
كارهاي تبليغاتي هم صورت مي گرفت .
در ديگر مناسبتها همچون روز ارتش
روز قدس
روز سپاه پاسداران
روز زن و هفته دفاع مقدس به همان منوال برنامه ها مهيا و اجرا
مي شد كه در بالابردن روحيه اسرا نقش بسزايي داشت .
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

| |