
تقديم به روح آسماني شهيدان علي نظر دينوي و محمد تركمن
دلش مي خواست خواندن و نوشتن ياد بگيرد ولي رودربايستي نمي گذاشت كه بيان كند. هروقت نامه اي مي رسيد با علي كه
صميمي تر بود به گوشه اي مي رفت تا نامه اش را بخواند و يا جواب نامه را به علي مي گفت كه برايش بنويسد.
يكي از روزهاي گرم تابستان وقتي در يكي از سنگرهاي نگهباني نشست بوديم دلي به دريا زد و گفت : محمد! چكار كنم امضا ياد
بگيرم
گفتم تركمن جان اول از هر چيز ياد بگير كه بتواني بخواني و بنويسي
پس از آن امضا هم خودبخود ياد مي گيري .
قرار شد از همان روز خواندن و نوشتن ياد بگيرد و علي آموزش را بعهده گرفت . از آن پس هر فرصتي را كه گير مي آورد تلاش مي كرد
و علي هم حقا سنگ تمام گذاشت . بعد از مدتي تقريبا ياد گرفت كه بتواند بخواند و بنويسد ولي هر كار مي كرد نمي توانست امضا مورد
دلخواهش را ياد بگيرد. هميشه مي گفت : صبر كنيد امضائي بزنم كه از امضا همه شما بهتر باشد. ماند تا يكي از همان روزهاي پرصلابت
دوران دفاع مقدس كه هر چهار دوست كنار هم جمع شديم .(علي
حسين
محمد
محمد تركمن ) تا وصيت نامه هايمان را دوباره نويسي
كنيم هر كسي به گوشه اي رفت و شروع كرد به بازنويسي وصيت نامه . بعد از مدتي جمع شديم . اين بار سواي دوره هاي گذشته تركمن از
همه ما خوشحال تر بود
علت را پرسيديم گفت ديگر انگشت پاي برگه نمي زنم
امضا مي زنم
آن هم از همه عالي تر وقتي همه منتظر
بوديم كه امضا را به بينيم گفت به وقتش
توي خماري بمانيد تا بعد.
زمان مرخصي را طوري تنظيم مي كرديم كه هر چهار نفر با هم برويم ولي اين بار بعلت شرايط خاص نمي توانستيم به مرخصي
برويم و واجب بود كه تركمن برود . او تنهائي به مرخصي رفت . حدود10 روز . آخرين روزهاي مرخصي تركمن يكي دو روزي به آمدنش
مانده بود كه شب داخل سنگر استراق سمع نشسته بوديم و علي براي سركشي به سنگرهاي و استراق سمعها مي رفت كه در دل تاريكي
شب صداي تك تيري بگوشمان خورد صدايي كه با تمام صداها فرق مي كرد بمحض شنيدن دلمان هري ريخت
گوئي از ماوراها آمده
بود بعد از لحظاتي هياهو پيچيد
حسين گفت : محمد نمي توانم بمانم
نمي دانم
فكر مي كنم كه اتفاقي افتاده ششدانگ حواست را جمع
كن سريع مي آيم . پس از لحظاتي حسين باتفاق دو نفر آمد تا جايگزينمان كند. فقط گفت محمد پست را تحويل بده و هيچ نپرس . پس از
تحويل پست در مسير حسين گفت : علي ديگر توان گفتن نداشت فورا ياد گفته علي افتادم كه مي گفت از تمام شماها زودتر مي روم تا
مسير را هموار كنم ديگر همه چيز برايم مشخص شد آمبولانس آمد
توي خط مقدم
نبايد روشنائي باشد
علي را كه فقط يك تير و آن
هم بهانه اي بود به معبودش نزديك و نزديكتر مي كرد. حسين به اتفاق چند نفر علي را داخل آمبولانس گذاشتند و من هم يكسر چفيه
سفيد را دور گردنم و سر ديگرش را دور كمرم از سمت پشت بستم و جلوي آمبولانس به فاصله 2 الي 3 متري بطرف خط دوم شروع به
دويدن كردم . پس از چند ساعت به اورژانس مقر رسيديم و بمحض ديدن حسين متوجه شدم كه علي پريد.
خوش به سعادتش . آن شب را در مقر مانديم و صبح پيكر بي جان علي را تحويل معراج داديم تا برگرديم و شايد بتوانيم با علي به
تهران بيائيم . پس از برگشتن به خط
شرايط طوري بود كه به هيچ وجه نمي شد برويم . آن روز را با دوري علي در فراق هجرت علي به
مديحه سرايي و نوحه خواني گذرانديم . فرداي آنروز وضعيت نسبتا آرام شده بود. روزآمدن تركمن بود. چهار ياري كه تقريبا تمام
وجودشان به يكديگر بسته بود حالا علي درميانمان نبود و تركمن از همه جا بي خبر با دنيائي تعريف مي خواست به ميانمان بيايد. مانده
بوديم كه چگونه خبر شهادت علي را به او بدهيم
چرا كه از همه ما به او وابسته تر بود.
آن روز به اتفاق حسين مرخصي شهري گرفتيم
آخر قرار بود روزي كه تركمن از مرخصي مي آيد هر سه نفر به استقبالش برويم .
ساعت 3 بعدازظهر بود كه تركمن را در ايستگاه راه آهن انديمشك ديديم
قبل از هر چيزي گفت : علي كجاست سكوت سنگيني
برقرار شد
گوئي چيزي نمي شنويم
حسين پيش دستي كرد و گفت علي سنگر را عوض كرده و منتظر ماست .
ديگر هيچ چيز ميانمان رد وبدل نشد
تركمن در حال و هواي ديگري بود. گوئي سه يار در اين دنيا نبودند هر كدام در تفكرات خود
غوطه ور بودند در فاصله زماني از شهر تا خط حدودا 4 الي 5 ساعتي فقط به يكديگر نگاه مي كرديم . بمحض اينكه به بنه خط دوم
رسيديم ماشين غذاي خط در حال حركت بود كه دوان دوان رفتيم و سوار تويوتاي روباز شديم
بهمراه مقسم غذا و يكي دو نفر از
همسنگرانمان تمامي ما ساكت طي طريق مي كرديم
تا چند كيلومتري خط ناگهان تركمن شروع به صحبت كرد و گفت : محمد! دلم
گرفته
مي خواهم پياده برويم و من و حسين گويا منتظر چنين فرصتي بوديم ناگهان هر دو با صداي بلند گفتيم
نگهدار
و بمحض اينكه
ماشين نگه داشت هر سه نفر از ماشين پياده شديم . تركمن شروع به صحبت كرد گفت : مي دانم علي شهيد شده !! مات و متحير مانديم .
اولين كسي كه به تركمن رسيد بمحض پياده شدن از قطار من و حسين بوديم پس چطور...
گفت : تعجب نكنيد فقط گوش كنيد دو شب قبل ساعت 1 بامداد از خواب پريدم (يعني درست ساعت و روز شهادت علي ) خواب
ديدم علي با يك كت شلوار سفيد دامادي با عروسش و من هم باكت و شلوار سفيد و عروسم مي رويم
فقط علي 7 الي 8 قدمي جلوتر از
من است هرچه صدا مي زنم و مي گويم علي بايست فقط گاهي نگاهي مي كند و مي خندند و مي گويد بيا و من هرچه مي روم نمي رسم تا
اينكه از خواب بيدار شدم . حالا درست است علي شهيد شده حسين گفت : بله ! علي تنها پريد. روزها و شبها سپري شدند. چند روزي از
آن واقعه گذشته بود كه تركمن سالك به جانش افتاد هرچه دوا و درمان كرد افاقه نمي كرد تا اينكه گفتند بايد اعزام شوي به شهر
دست
برقضا روز اعزام تركمن به شهر شرايط ويژه اعلام شد و تركمن تنهائي به شهر انديشمك به بهداري اعزام شد
شب شد هرچه منتظر
شديم خبري از تركمن نشد (ناگفته نماند عصر همان روز هواپيماهاي دشمن قسمت پشت سر خط مقدم را بمباران كرده بودند) نيمه هاي
شب پس از برگشتن از گشت شناسائي
فرمانده گروهان هردو ما را خواست
گفت : براي دادن گزارش عمليات شناسائي همين الان به
گردان مراجعه كنيد و شايد نياز باشد به مقر فرماندهي برويد هرچه زودتر حركت كنيد كه منتظرتان هستند.
يكي دو ساعت بعد به گردان رسيديم هيچ كسي منتظر ما نبود فقط از داخل اورژانس كسي بسراغ ما آمد و گفت : محمد و حسين شما
هستيد گفتيم : بله
گفت به معراج شهدا برويد جهت شناسائي . دقيقا همان حالت زمان شهادت علي بسراغمان آمد هر دو هاج و واج به
يكديگر نگاه كرديم و حسي مي گفت كه تركمن است . آخر چگونه ! او كه در شهر بود بواسطه سالك
نه حتما چيزي ديگري است
خلاصه به محض رسيدن به معراج شهدا با شمار زيادي از شهدا روبرو شديم كه تماما در عصر ديروز شهيد شده بودند يكي يكي بسراغ
شهدايي كه شناسائي نشده بودند. رفتيم كه با پيكر بي جان تركمن روبرو شديم . بيش از نيمي از صورتش از بين رفته بود.
آري تركمن هم پريد. گفتند كه محتويات جيبهايش رابه همراه پلاك ببريد تحويل واحدش بدهيد. بعد از دادن امضا وسايل را
گرفتيم . از نحوه شهادتش سئوال كرديم . گفتند : در هنگام مراجعت از شهر به مقر
پاي پياده بود بمحض حمله هواپيماهاي دشمن به حفره
روباهي پناه مي برد كه تركش داخل حفره بهانه شهادتش و سفرش به ديار معبود مي شود. در حال و هواي خود بوديم كه ناگهان صداي
حسين بگوشم رسيد. گفت : الحق كه با زيباترين و ماندگارترين امضا را زدي محمد تركمن .
آري ! وصيت نامه اي كه تركمن منتظر امضاكردن بود همان وصيت نامه اي كه آخرين دفعه هر چهار نفرمان بازنويسي كرده بوديم و
تركمن با خط خودش نوشته بود قطرات خون تركمن بگونه اي سرتاسر صفحه و در انتها با مانوري كه داده بود زيباترين و ماندگارترين
امضا تاريخ خلقت را حك كرده بود.
روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.
منطقه ـ دهلران ـ نهرالنبر ـ (زبيدات ) نيمه هاي سال 1363
محمدرضا نوري

*****
براي دوستانم ...
|

گوشه هايي از سه وصيت نامه فرمانده شهيد حجت الاسلام رداني پور
اي ملت شهيدپرور ايران
فراموش نكنيد كه براي چه قيام كرديد و عزيزانتان را براي چه قرباني كرديد.
در راه خدا حركت كردن سختي و رنج دارد و مانع زياد است . با صبر و استقامت اين راه را كه راه انبياست ادامه دهيد.
اسلام اصيل را بايد از امثال غفاريها
سعيديها
مطهري ها
بهشتي ها
صدوقي ها و مدني ها گرفت و بدانيد اسلام منهاي روحانيت
اسلام نيست و اين سد دشمن شكن را نگذاريد بشكنند.
امروز در هيچ كجاي دنيا چنين حكومتي با اين عظمت وحشمت وجود ندارد كه در راس آن مرجعي بزرگ باشد.
مردم ! امام زمان (عج ) را فراموش نكنيد
از امام اطاعت كنيد كه عصاره اسلام است . او را تنها نگذاريد كه نماينده حجت بن
الحسن (عج ) است .
دوستان عزيز! تنها راه رسيدن به سعادت ترك محرمات و انجام واجبات است
راه قرب به خدا همين است وبس .
دست يكديگر را بگيريد و راه شهدا كه همان راه رسيدن به خداي تبارك و تعالي است را ادامه دهيد.
مادر
هر وقت خبر كشته شدن من به تو رسيد بگو « انالله و انااليه راجعون » و اين رايك امتحان قلمداد نما.
دوستان مرا حلال كنيدو هر وقت بيادم افتاديد برايم طلب مغفرت نمائيد.

| |