استدلال متقن در اثبات وجود خداوند
فردي زنديق يعني ملحد و بي دين كه نامش « عبدالملك » و كنيه اش « ابوعبدالله » بود و در مصر سكونت داشت
مراتب فضل و دانش امام ششم (ع ) را شنيد و به سوي مدينه حركت كرد تا با حضرت ملاقات و مناظره كند : ورودش به
مدينه با تشرف امام به مكه
براي انجام مراسم حج مصادف شد. وي به منظور ملاقات امام
عازم مكه شد. هشام
مي گويد : هنگامي كه ما با امام مشغول طواف بوديم
مرد مصري شانه به شانه امام زد و ايشان را ملاقات كرد. حضرت
متوجه او شد و فرمود : نامت چيست ;
عرض كرد : نامم عبدالملك است . فرمود : كنيه ات چيست
عرض كرد : ابوعبدالله .
فرمود : پادشاهي كه تو بنده اويي
كيست آيا از پادشاهان زمين است يا پادشاهان آسمان و فرزندت بنده خداي
آسمان است يا خداي زمين پاسخ پرسش هاي مرا بيان كن تا به گفتار خودت محكوم شوي .
هشام بن حكم مي گويد : به وي گفتم : چرا پاسخ نمي دهي او مرا به سبب اين گفتارم نكوهش كرد.
امام به وي فرمود : پس از تمام شدن طواف
نزد ما بيا.
طبق دستور امام
پس از طواف شرفياب شد و در مقابل حضرت نشست . ما هم برگرد حضرت حلقه زده بوديم .
امام به او فرمود : آيا مي داني كه زمين زير و رويي دارد
زنديق : آري .
امام : آيا به زير زمين رفته اي
زنديق : خير.
امام : پس چه مي داني كه در زير زمين چيست
زنديق نمي دانم . گمان مي كنم كه در زير زمين چيزي نيست .
امام : گمان به چيزي
دليل ناتواني از تحصيل يقين به آن است . (اگر به طور قطع از وضعيت زير زمين آگاهي
مي داشتي
به گمان تكيه نمي كردي )
سپس فرمود : آيا به آسمان ها صعود كرده اي
زنديق : خير.
امام : آيا از آن چه در آسمان ها وجود دارد
خبر داري
زنديق : خير.
امام : جاي شگفتي است كه به مشرق و مغرب دنيا نرفته و زير زمين را نديده و به آسمان ها مسافرت نكرده واز آن ها
نگذشته اي تا از ماوراي آن ها آگاهي داشته باشي
با اين وصف
وجود موجودي را در آن ها انكار مي كني . آيا خردمند به
خود اجازه مي دهد چيزي را كه نمي داند و نمي شناسد
انكار كند
زنديق : تاكنون كسي جز شما با من اين گونه سخن نگفته بود.
امام : پس در وجود خدا ترديد داري
يعني شايد در جهان هستي
خدايي باشد
شايد هم نباشد!
زنديق : شايد چنين باشد.
امام : نادان حق اعتراض بر دانا را ندارد و براي نادان
دليلي نيست . اي برادر مصري ! بفهم چه مي گويم . ما هرگز در
وجود خدا ترديد نداريم (و اينك براي تو
برهان اقامه مي كنم ). آيا نمي بيني كه آفتاب و ماه
چگونه از مشرق خود به
مغرب حركت مي كنند و از چشم ها پنهان مي شوند سپس برمي گردند و از مشرق طلوع مي كنند و هيچ گاه از مسير و
مدار خود خارج نمي شوند و روز و شب نيز جاي يك ديگر را نمي گيرند اين غروب و طلوع و پيامد روز و شب
دليل
اين است كه حركت آن ها اضطراري و جبري است و اگر حركت آفتاب و ماه
به اختيار خودشان بود و مي توانستند در
نقطه مغرب توقف كنند
چرا بر مي گشتند (و بعد از غروب
مجددا طلوع مي كردند) و نيز اگر به اختيار خود حركت
مي كردند
چرا هميشه از خاور به باختر مي رفتند و ممكن بود به عكس حركت كنند
يعني از باختر به خاور بروند و اگر
شب و روز آزاد و مختار بودند
چرا شب
روز و روز
شب نمي شد اي برادر مصري ! به خدا سوگند از حركت يك
نواخت ناگزيرند و همين اضطرار
دليل وجود قدرتي است كه آن ها را طبق مصلحت و حكمت
با نظم و ترتيب خاصي
حركت مي دهد و آن قدرت
از آفتاب و ماه و شب و روز بزرگ تر و محكم تر است .
اي برادر! در مذهب شما كه گمان مي كنيد
دهر (طبيعت ) موجودات را مي آورد و مي برد
يعني ايجاد مي كند و
معدوم مي سازد
درست نيست
زيرا اگر فاعل
طبيعت است
با آن كه نسبت وجود و عدم به طبايع ممكنات مساوي
است
چرا به جاي وجود
عدم و به جاي عدم
وجود را برنمي گزيند اگر مردم را طبيعت مي برد
چرا بر نمي گرداند و
اگر آن را برمي گرداند
چرا نمي برد پس طبايع مردم
مجبور و مضطرند.
اي برادر مصري ! چرا آسمان در بلندي
و زمين در پستي قرار گرفته است چرا آسمان بر زمين فرود نمي آيد چرا
زمين با حركت مستقيم به زير طبقات آسمان نمي رود چرا آسمان و زمين و موجودات آن ها به يك ديگر متصل
نمي شوند
زنديق : آسمان و زمين را پروردگارشان نگاه داشته است
سپس به دست امام صادق (ع ) ايمان آورد.
حمران بن اعين عرض كرد : قربانت شوم . اگر زنديق ها به دست شما ايمان آورند شگفت آور نيست
چرا كه كافران نيز
به دست پدرت ايمان اختيار كرده اند
سپس زنديق تازه مسلمان عرض كرد : مرا به شاگردي خود مفتخر فرماييد.
امام به هشام فرمود : اين تازه مسلمان را در سايه تعليم و تربيت خود قرار ده .
هشام آن مرد را تحت تعليم و تربيت قرار داد و او
معلم ايمان اهل مصر و شام شد و در اثر تربيت هشام
چنان از
عقايد باطل و اخلاق پست
پاك و پاكيزه گشت كه امام صادق را خشنود ساخت .
مرحوم فيض در كتاب وافي مي نويسد : استاد ما
صدرالمحققين ـ طاب ثراه ـ فرمود : « امام صادق عليه السلام به منظور
هدايت تدريجي زنديق در اين مناظره
راه هاي سه گانه استدلال را كه عبارت از جدل
خطابه و برهان باشد
پيموده و به
دستور خداوند جهان در قرآن « ادع الي سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن » رفتار فرموده
است » .(منبع : سيرت پاكان )

*****
زبان و كلام
محاسن و معايب
مصالح و مفاسد
|
حضرت علي (ع ) :
به هر طوري كه زبانت را عادت دهي در باره ات داوري مي كند.
راحتي انسان در حفظ زبان است .
كسي كه زبانش را كيفر دهد
دوستانش زياد شوند.
زبانت را حفظ كن
چون سخن در بند است كه اگر رها شود او در بند آن گرفتار گردد.
مرد پايش مي لغزد اما جراحتش بهبودي مي يابد
ولي با زبان كه بلغزد سر و زبانش بريده مي شود.
شديدترين گرفتاري و بزرگترين رنج در ميان مردم براي كسي است كه زباني رها و دلي بسته دارد كه اگر
خاموش باشد ستايش نشود و اگر سخن گويد
تحسين نشود.
اگر آنچه را كه در ترازوي اعمال توست
مي ديدي بر زبانت مهر مي زدي .
هيچ چيز به زنداني شدن طولاني
سزاوارتر از زبان نيست .
هر كه زبانش را (از عيب مردم ) حفظ كند
خداوند عيبش را بپوشاند.
خط
زبان دست است و زبان
بيان كننده خردمندي است .
قتلگاه مرد در بين دو آرواره اوست (كنايه از زبان اوست ).
سه چيز نجات دهنده است : زبانت را نگاهداري
گريه بر گناهانت كني و خانه ات را وسيع گرداني .
حكمت و دانش درختي است كه در دل مي رويد و بر سر زبان ميوه مي دهد.
زبان
ترازوي (شخصيت ) انسان است .
زبانها
بيان كننده چيزي هستند كه انسان در درون پنهان مي دارد.
نشانه شيوايي و بلاغت
دل دانا و زبان گوياست .
زبان معياري است كه خردمندي آن را سنگين و ناداني آن را سبك مي سازد.
زبانت را نگاهدار
همان گونه كه سيم و زرت را نگاه مي داري .
از زبان برحذر باشيد كه آن تيري است كه به خطا مي رود.
گرفتاري انسان در زبان اوست .
تيزي زبان
كاري تر از تيزي نيزه است .
لغزش زبان مجروح كننده تر از برخورد نيزه است .
صلاح انسان در نيكي زبان و بذل احسان است .
چه بسيار انساني كه زبان
هلاكش كرد.
زبانت را ساكت نگاهداري تو را نجات دهد
و اگر رهايش سازي تو را پست گرداند.
به آنچه بر زبان مرد جاري مي گردد
بر ميزان عقلش استدلال مي شود.

*****
اركان سعادت بشر
|
متفكر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
قرآن كريم در سوره كوچكي كه به نام « سوره عصر » ناميده مي شود
ضمن تاكيد با يك قسم مي فرمايد : « بشر جز با داشتن چهار خصلت
زيانكار و بدبخت است : اول ايمان
دوم عمل درست و صحيح
سوم تشويق و وادار كردن افراد يكديگر را به حق
چهارم تشويق و توصيه افراد
يكديگر را به خويشتن داري و استقامت و صبر » . اينها چهار ركن و چهار ستون كاخ سعادت بشر مي باشند. اما ركن اول يعني ايمان
اين ركن
اساسي ترين ركن حيات انساني است . انسان از آن جهت كه انسان است نمي تواند بدون ايمان زندگي خوش و مقرون به آسايشي داشته باشد.
حركات و فعاليتهاي انسان همين قدر كه از حدود خور و خواب و خشم و شهوت و لذتهاي آني تجاوز كرد نقطه اتكايي لازم دارد
بدون آن نقطه
اتكا نه حركات و فعاليت هاي انسان نظم و انضباطي به خود مي گيرد و نه مقرون به نشاط و رغبت خواهد بود. ما اگر حيواني را ـ مثلا اسبي يا
گوسفند يا آهويي را ـ در نظر بگيريم
به طور وضوح احساس مي كنيم كه احتياجي به آنچه ما آن را « ايمان » مي ناميم ندارد
زيرا كارها و حركتها و
فعاليتهاي اين حيوان بسيار محدود و محصور است
آب خوردني است و علف خوردني و جست و خيزي و حداكثر مراقبت فرزندي . هادي
حيوان و محرك او و نقطه اتكا او در اين اعمال همان غريزه طبيعي ابتدايي وي است
تشنه يا گرسنه مي گردد
بدون معطلي و بدون هيچ گونه
ترديد يا تزلزلي دنبال آب و علف خود مي رود.
اگر فرزند آدم شعاع حركات و كارهايش محدود بود به حركات طبيعي و غريزي
او نيز براي كارهاي خود نقطه اتكايي جز غرايز اولي و
طبيعي خود نداشت . اما چه بايد كرد كه شعاع اعمال و حركات لازم و ضروري فرزند آدم خيلي طولاني تر از اينهاست
به جهت اينكه اولين
چيزي كه انسان را با حيوان فرق ميگذارد اين است كه زندگي وي اجتماعي است . زندگي اجتماعي سبب شده كه انسان از وجود ديگران بهره هاي
بي حساب ببرد و به همين دليل وظايف و تكاليفي در برابر جامعه ـ كه در سايه وي بهره بي حساب مي بردـ به عهده دارد. آنجا كه پاي انجام
وظايف و تكاليف اجتماعي است ديگر غريزه و طبيعت حكمفرما نيست و آن سهولت و آساني و بلكه لذت و بهجتي كه در انجام كارهاي
طبيعي هست در اينجا وجود ندارد. در اينجا بشر فقط سنگيني بار وظيفه و تكليف را روي دوش خود احساس ميكند. بالاتر اينكه احساس
مي كند كه انجام وظيفه و تكليف در بسياري از موارد بر خلاف طبيعت و ميل و غريزه شخصي است . وظيفه از او راستي و امانت و فداكاري و
انصاف و عدالت و تقوا و عفت و پاكدامني ميخواهد
و طبيعت شخصي وي بر عكس حكم مي كند كه براي جلب لذت و منفعت شخصي دروغ
بگويد و خيانت و دزدي كند
از فداكاري و انصاف و عدالت تن باز زند
جامه تقوا و طهارت و عفت را بيالايد تا به كام رسد. اينجاست كه انسان
خود را در برابر يك سلسله تصميمات بزرگ مي بيند در جهت مخالف طبيعت و منفعت خودش
و محال است كه بدون نقطه اتكايي كه روح او
را به اين فضايل راضي سازد بتواند از عهده برآيد. اين نقطه اتكا همان است كه « ايمان » ناميده ميشود
همان ركن اول از چهار ركن سعادت بشر
است كه قرآن مجيد ذكر كرده است .
ركن دوم
عمل صحيح و شايسته است . ممكن است مردمي ايمان داشته باشند اما عمل صحيح نداشته باشند. ابتدا تصور اين مطلب مشكل
به نظر ميرسد كه چگونه ممكن است كه ايمان باشد و تجليات وي كه عمل صالح است نبوده باشد. اما نبايد تعجب كرد
زيرا گاهي مردمي ايمان
به مبادي عاليه دارند
به خدا و پيغمبران و كتب آسماني و اولياي دين اعتقاد و ايمان دارند ولي در اثر بعضي انحرافات و اشتباهات گمان مي كنند
كه تنها ايمان داشتن كافي است و عمل اهميت چنداني ندارد. و يا ممكن است مردمي عمل بكنند و عملشان متكي به ايمان و عقيده باشد ولي
در تشخيص عمل اشتباه كرده باشند
يعني يك سلسله اعمال را به حكم ايمان و عقيده خود انجام بدهند كه هيچ اثر و و فايده اي بر آن اعمال
مترتب نگردد. چه بسيار ديده مي شود كه مردمي از روي عقيده و ايمان زحمتها مي كشند و تلاشها مي كنند اما بيهوده
كوچكترين اثر نيكي بر
اعمال اينها مترتب نيست .
ركن سوم سعادت بشر عبارت است از تشويق و تحريك افراد يكديگر را به ملازمت ايمان و حق و عمل شايسته افراد جامعه نه تنها بايست
ايمان داشته باشند و نيكو عمل كنند
بلكه بايد به انواع وسايل قولي و عملي يكديگر را به ايمان و عمل صالح توصيه و تشويق كنند
جامعه
خود را بايد طوري بسازند كه دائما افراد تحت تلقين كارهاي خير واقع گردند
نه آنكه خداي ناخواسته وضع جامعه به صورتي در آيد كه افراد
دائما تحت تلقين بدكاري و فساد قرار گيرند.
ركن چهار
توصيه و تشويق به صبر و استقامت و پايمردي است . چرخ روزگار هميشه بر وفق مراد اشخاص نمي گردد و تند باد حوادث
همواره در جهت موافق حركت كشتي حركت نمي كند. بايد در مقابل حوادث و ناملايمات ايستادگي و پايداري كرد و بايد افراد دائما يكديگر را
به صبر و استقامت و پايداري توصيه و تشويق كنند. قرآن كريم مي فرمايد : « اگر مردم بر راه حق استقامت بورزند ما از درياي رحمت خود آب
فراوان نصيب ايشان خواهيم كرد . » (سوره جن
آيه 16 )

| | |